خرید بک لینک
هر روزی که در مدرسه میگذرد و به پایان سال تحصیلی نزدیک تر میشویم، غمگین تر میشوم. از هر فرصتی برای تماشایشان استفاده میکنم. در خنکای دلنشین اسفند ماه، موقع بازیشان در حیاط قدم میزنم. به آسمان صاف و بی نظیر این روستا چشم میدوزم، به کوههایی پربرف دوردست، به صداهایشان گوش میکنم. سعی میکنم کلمات کردی و لحن صحبتشان را به خاطر بسپارم. صدای بازی و خندههایشان در گوشم میپیچد.اندازهی یک عمر عشق به من دادید و من همیشه قدردانش خواهم بود. فکر ها در سرم میچرخند، گیجم. بغض میکنم، چرا میخواهم اینجا را ترک کنم؟ پشیمان نخواهم شد؟ سادگی و زلالی و عشق را با چه چیز میخواهم معاوضه کنم؟ چرا آرام نمی گیرم؟ روزی از خودم نخواهم پرسید که چرا اینچیزها را پشت سر رها کردم در ازای... در ازای چه؟ از تصمیم گرفتن بیزارم. از اینکه همه منتظر جواب و تصمیمم هستند. دلم میخواهد زمان همینجا بایستد. فردا و دیروزی نباشد. اما واقعیت چیز دیگری است و به گمانم من هم راهی شوم، ولی کاش هرگز فراموش نکنم عشق و خلوصی که به من دادند را محکم در سینهام نگه دارم... اما می ترسم از انسان. از فراموشکاری موجودی چنین فانی. می ترسم از خودم. کاش فراموش نکنم... نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم اسفند ۱۴۰۱ساعت 21:11 توسط ماوی| |

برچسب: نویسنده: هلیا محمدی تاريخ: جمعه 26 اسفند 1401 ساعت: 20:29

نمیدونستم دقیقا چه احساسی دارم. غم؟ خشم؟ بی ارزشی؟ تحقیر شدن؟ ساک باشگاه رو باز کردم. وقتی احساسات اینطور در هم هستند احساس می کنم موجِ گرما توی بدنم در حرکته، بدنم گُر می گیره و نمی دونم باید با مغزم چی کار کنم. اینطور وقتا باید حرکت کنم. ترجیح می دادم بدوم اما تو شهری که کسی منو نمیشناسه. بعضی وقتا دلم می خواد شنل هری پاتر رو داشتم و می تونستم نامرئی بشم. اما نه قدرت نامرئی بودن داشتم نه تو شهر غریبی بودم. لباسا و کتونیا رو چپوندم تو ساک و موهام رو بافتم، جلوی آینه انگشت اشارهام رو گذاشتم رو خط اخمی که وسط ابروهامه و این روزا داره عمیق تر میشه. «ک» از این حالت چهرهام نفرت داشت. خیلی وقتها وسط مکالمه یهو zoned out میشدم می رفتم تو خودم و صداها و تصاویر اطرافم تار می شدند و الکی در جواب حرفاش سرمو تکون می دادم بی اینکه بدونم چی داره می گه، اونموقع اون خط بین ابروهام می افتاد. اولین بار اون بود که متوجه این حالت چهره ام شد و من رو هم متوجهش کرد. می گفت ازم می ترسه، حس می کنه اینجور وقتا دیگه باهاش نیستم. اگر می خواستیم صادق باشیم، ما هیچ وقت باهم نبودیم. من همیشه جایی تو همون فکر و خیالاتی که منو می برد و مانع از حضورم می شد بودم. گاهی به زور خودم رو می کشوندم به این یکی جهان و سعی می کردم که خودم رو تو این واقعیت جا کنم اما نمی شد. منتها هیچکدوم نمیخواستیم اینو علنی و رسما قبول کنیم.بگذریم، ساکم رو انداختم رو شونهام و می دونستم ترکیب صداهای بلند توی باشگاه و حرکت کردن، فکرا و حسامو شفاف تر می کنند.توی باشگاه موقع گرم کردن از توی آینه یکی از دخترای قدیم باشگاه رو دیدم که وارد شد. می دونستم که تو جریانات اخیر بازداشت شده بود. از توی آینه به چهرهاش نگاه کردم و سعی می کردم

برچسب: نویسنده: هلیا محمدی تاريخ: يکشنبه 21 اسفند 1401 ساعت: 5:02

وارد حیاط مدرسه شدم، داشتم با احتیاط از بین برفهایی که حالا کم کم با آمدن بهار دارند آب میشوند رد میشدم که دیدم باز یکیشان جلوی در ساختمان اصلی مدرسه دارد کشیک میدهد که ببیند من کی وارد مدرسه میشم. بعد هم با عجله دوید سمت کلاس که بچهها را خبر کند. اینطور وقتها یعنی باز نقشهای کشیدند و برنامهای دارند.وارد کلاس که شدم بهترین جشنی که میتوانستم برای ۲۷ سالگی داشته باشم برایم گرفتند. بعد از ورود من متین نفس نفس زنان با کاسهی بزرگ پر از پفیلا وارد کلاس شد. دلم می خواست آن لحظه را فریز کنم برای همیشه. پیراهن سفید و اتوکردهی پلوخوریاش را با کت مردانهی طوسیاش که برایش بزرگ است تن کرده بود. کوله روی دوشش و کاسه در دستش، آماده و مهیا برای جشن!کنارشان شمعهایم را فوت کردم. گفتند آرزو کن... هرچه که فکر میکنم پررنگ ترین قسمت ۲۷ سالگی همین کلاس بود. و آرزویم هم در آن لحظه، آیندهی بهتری برای این بچهها. اصلا نمیدانم تولدم را کی و از کجا پیدا کرده بودند. قلب بزرگشان همیشه شرمندهام میکند.در این روزگار این سرزمین، با این قیمتها و ترس از فقر و نداری ، اینکه پولهایشان را گذاشته بودند روی هم و رفته بودند تا شهر و کیک گرفته بودند، اینکه با سلیقهی کودکانهشان کلاس را با آویزهای درست شده با دست تزیین کرده بودند، آن شربتی که هول هولکی در دفتر مدرسه درست کرده بودند... هم غمگینم می کرد هم خوشحالم.و اینطور ۲۷ ساله شدم.مثل همیشه پر از حسرت،سردرگمی،ترس،غم،و البته قلبی پر از عشق و شاکر. نوشته شده در دوشنبه هشتم اسفند ۱۴۰۱ساعت 1:2 توسط ماوی| |

برچسب: نویسنده: هلیا محمدی تاريخ: شنبه 13 اسفند 1401 ساعت: 13:15

صفحه بندی