نمیدونستم دقیقا چه احساسی دارم. غم؟ خشم؟ بی ارزشی؟ تحقیر شدن؟ ساک باشگاه رو باز کردم. وقتی احساسات اینطور در هم هستند احساس می کنم موجِ گرما توی بدنم در حرکته، بدنم گُر می گیره و نمی دونم باید با مغزم چی کار کنم. اینطور وقتا باید حرکت کنم. ترجیح می دادم بدوم اما تو شهری که کسی منو نمیشناسه. بعضی وقتا دلم می خواد شنل هری پاتر رو داشتم و می تونستم نامرئی بشم. اما نه قدرت نامرئی بودن داشتم نه تو شهر غریبی بودم. لباسا و کتونیا رو چپوندم تو ساک و موهام رو بافتم، جلوی آینه انگشت اشارهام رو گذاشتم رو خط اخمی که وسط ابروهامه و این روزا داره عمیق تر میشه. «ک» از این حالت چهرهام نفرت داشت. خیلی وقتها وسط مکالمه یهو zoned out میشدم می رفتم تو خودم و صداها و تصاویر اطرافم تار می شدند و الکی در جواب حرفاش سرمو تکون می دادم بی اینکه بدونم چی داره می گه، اونموقع اون خط بین ابروهام می افتاد. اولین بار اون بود که متوجه این حالت چهره ام شد و من رو هم متوجهش کرد. می گفت ازم می ترسه، حس می کنه اینجور وقتا دیگه باهاش نیستم. اگر می خواستیم صادق باشیم، ما هیچ وقت باهم نبودیم. من همیشه جایی تو همون فکر و خیالاتی که منو می برد و مانع از حضورم می شد بودم. گاهی به زور خودم رو می کشوندم به این یکی جهان و سعی می کردم که خودم رو تو این واقعیت جا کنم اما نمی شد. منتها هیچکدوم نمیخواستیم اینو علنی و رسما قبول کنیم.بگذریم، ساکم رو انداختم رو شونهام و می دونستم ترکیب صداهای بلند توی باشگاه و حرکت کردن، فکرا و حسامو شفاف تر می کنند.توی باشگاه موقع گرم کردن از توی آینه یکی از دخترای قدیم باشگاه رو دیدم که وارد شد. می دونستم که تو جریانات اخیر بازداشت شده بود. از توی آینه به چهرهاش نگاه کردم و سعی می کردم
برچسب:
نویسنده: هلیا محمدی
تاريخ: يکشنبه
21 اسفند
1401 ساعت: 5:02